ریخته سرخ غروب جابهجا بر سر سنگ کوه خاموش است. میخروشد رود. مانده در دامن دشت خرمنی رنگ کبود. سایه آمیخته با سایه. سنگ با سنگ گرفته پیوند. روز فرسوده به ره میگذرد. جلوهگر آمده در چشمانش نقش اندوه پی یک لبخند. جغد بر کنگرهها میخواند. لاشخورها، سنگین، از هوا، تک تک، آیند فرود: لاشهای مانده به دشت کنده منقار ز جا چشمانش، زیر پیشانی او مانده دو گود کبود. تیرگی میآید. دشت میگیرد آرام. قصه رنگی روز میرود رو به تمام. شاخهها پژمرده است. سنگها افسرده است. رود مینالد جغد میخواند. غم بیامیخته با رنگ غروب. میتراود ز لبم قصه سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب

رو به غروب، سومین شعر از مرگ رنگ، نخستین دفتر شعر سهراب سپهری
+
نوشته شده در 87/02/07ساعت 19:10 توسط محمدرضا رفیعی
|

همین و ...
دسته ای گل...
دسته ای عشق تو را چیده ام از خویش ببین
به خداوند بزرگ
که من از رویش یک عشق دلم خسته نشد
گفته بودم که دلم عاشق چشمان تو است
مثل یک عابر هر روزه ان کوچه بن بست
کاش می امدی از دورترین فرصت خویش
سر ساعت ...
کنج یک گوشه خلوت
دم ظهر...
که به دیدار تو اینگونه شکستم
مثل یکبارگی مرگ
بی خبر منتظر لحظه امدنت
من کنار دل تنهایی خویش
تا نشستم...
خوب نیست!
ساعتم با خبر از حادثه ای داغ
کار خود می کند اه...
میگذرد
شاخه گل منتظر است.
دل من شاید
به جهنم دل من...
حیف گل نیست؟
گفته بودی که دلت عاشق نیلوفر ابی است هنوز...

ما شبی دست بر اریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم...
+
نوشته شده در 87/01/05ساعت 23:47 توسط محمدرضا رفیعی
|

...
ببخش اگر نمی گویم :"کلاغ"
تا سنگت به سینه ام نخورد!
چه کسی گفت :"مترسک"
وقتی کلاغ ها یکی یکی از روی رودخانه پریدند،
و من خوابم گرفت...
نوک زبان من سنگ گیر کرده بود،
وقتی تف کردی
و دهن به دهن خواب هایم گشتی.
به خاطرت
ت
وی دهان مترسکم زدم
سنگین تر از این حرف ها بود
_که می زدی_
چهل امی را هم شمردم
توی خواب مرده بود.
□
گفت:"بمیر"
تا باور کنم زنده ام
مردی که از روی کلاغ ها هم می پرید.
گفتم:
همه چیز خوابی است که پریده ام
گفتم:
"من" وجود ندارد
"تو " فقط چیزی برای گفتنی.

+
نوشته شده در 86/12/02ساعت 13:45 توسط محمدرضا رفیعی
|

مبارک ها باشد
باشد که قبول افتد تحفه این ناچیز
الاحقر سرداردرگاهی
+
نوشته شده در 86/11/30ساعت 15:3 توسط محمدرضا رفیعی
|

|